کلبه ی تنهایی من

مدتهاست که در گلویم مانده اند

کم کم دارد به حرفهایم خمس تعلق می گیرد

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط خزان نظرات () |

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روز ها

روز پوچی همچو روزهای دگر

سایه ای ز امروز ها ،دیروز ها

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو  مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زدخون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای

تار مویی،نقش دستی،شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامن گیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آن جا زیر خاک

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

                                                 فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط خزان نظرات () |

شب سردی است من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم است به دل

غم من لیک غمی غمناک است

                                                        سهراب سپهری

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط خزان نظرات () |

نیمکت عاشقی یادت هست؟

کنار هم،نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود..

بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،

برگ های رنگینش را به نشانه ی عشقمان بر سرمان می ریخت..

او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،

اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد.

 

بگو،صدایم کن،بیا تا دوباره ما شویم،

مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.

بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستو ها مژده دهند.

دوباره صدایم کن..

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط خزان نظرات () |


آخرين مطالب
» شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
» مرگ من...
» غمی غمناک
» دوباره صدایم کن..

Design By : RoozGozar.com